سيد محمد حسينى شاهرودى
58
فاطمه (س) حامى ولايت (فارسى)
بهسوى ابديت هجرت مىكند ، دسته دسته به عيادت آن حضرت شتافتند . روز دوم ماه جمادىالاولى سال يازدهم هجرت ، گروهى از زنان متشخص مدينه به عبادت حضرت فاطمه عليها السلام رفتند و از ديدن دختر پيامبر صلى الله عليه و آله در آن حالت به حيرت افتادند . زيرا اين زهرا نبود كه بر بسترى از بوريا دراز كشيده بود ، بلكه شبحى رنگ پريده بر آن بستر سايه افكنده بود . زنى پرسيد : حال دختر پيامبر چگونه است ؟ حضرت زهرا عليها السلام نشست و بر بالش تكيه داد و نگاهى به اطراف انداخت و پس از حمد و ثناى پروردگار و صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : به خدا سوگند ! از دنيايى كه شما در آن هستيد ، سخت بيزارم ! از كجانديشى و كجرفتارى مردان شما دلم خون است ! من اين مردان نامرد را كه خوى مردى و خصلت انسانى ندارند ، آزمودم و بدين ناكسان كه راست نمىانديشند ، هرگز نمىانديشم . اينان ! اين مهاجران و انصار ! اين پيمان شكنان كه حق را از جاى برآوردند ، بسيار زيان كردند . زيرا هرگز نشنيدهام كسى بنا حق كار كند و از كار خويش سود برد . شما كار را به جايى رساندهايد كه ديگر اميد پيروزى نيست . بر جاى بمانيد و به شگفتى و حيرت فرو رويد . زندگى كنيد و از زندگانى عبرتها بگيريد . . . آيا اين تعجبآور نيست كه نااهلان بر جاى كسى بنشينند كه او شايسته و سزاوار اين جايگاه بود و همچون كوهى استوار ، پايههاى مستحكم نبوت و امامت محسوب مىشد ؟ بدانيد كه اين كار زيانى بس آشكار و خسرانى غير قابل جبران در پى خواهد داشت . آخر چرا از ابوالحسن روى گردان شدهاند ؟ !